من سحر نمی دانم.
من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم.
من سحر نمی دانم.
گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت
و روحم را که بزرگ بود و سنگین بود,
مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.
من سحر نمی دانم.
نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.
گفتم دوستت دارم
و تو دیگر نفس نکشیدی
و روح من از تپش ایستاد.
گفتم نکند تو را کشته باشم؟
نکند من مرده باشم؟
پس روحم را از روی تو برچیدم.
اما تو نبودی.
غیب شده بودی.
گفتم که سحر نمی دانم.
- مسطفی مستور*روی ماه خداوند را ببوس* -
من از متن چشم تو تنهاترم
و از آبی عشق زیبا ترم
و شاید تو روزی که رفتی
نپرسیدی که با رفتنت
من از قطره ی اشک تنها ترم
تو روزی که رفتی زمین و زمان بوی
تلخ وداع ِ رنگ غم داشت
تو خندیدی و من به لبخند پوچت چه بیهوده شادم
تو رفتی و من در نهایت به جایی بدون دستان پاکت ...
من امشب از متن چشم تو تنها ترم
من امشب از آبی عشق زیباترم
- دخترک -
گفتی دوستت دارم !
چه جمله ی حریصی برای صفحه ی خالی دفترم !
گفتی دوستت دارم و من قلم برداشتم ِ
عشق تو نمی دانم عاشق یا شاعر ِ
نمی دانم با خودش چه آورد ِ
اما خوب می دانم
حس داشتن تو
وقتی که هیچ کس برای بوسیدن پاک نیست انگار که خدا را دیده باشی
پاک و نجیب و باورنکردنی ست !
- دخترک -
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام
اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پا کم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.
-احمد شاملو -
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
در از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبز خواهم شد
گفت می باش و چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
باتعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای.
نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،
برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
فعلاً برو سواری بیاموز!

