تبليغاتX
دختر حوا
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 3:13

 

نمی دونم...

تعجب؟!!

تاسف؟!!

نمی دونم چی بگم یا چه حسی داشته باشم!!

 

یعنی می تونیم نذاریم ایران رو از ذهن روزگار پاک کنن؟!!

 

به خاطر دوستام از این لینک نگذشتم-

شما هم نگذرید!

- دخترک -

نوشته شده توسط دخترک 
شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 22:20

نمی دونم چی بود

فقط می دونم کپی-پیست نبود

برداشت آزاد هم نبود

یه کم هم با اون فرق نداشت

گفتم که خیلی فرق داشت

چون اون قشنگتر بود

شاید اصلشو پیدا کردم براتون

- دخترک -

نوشته شده توسط دخترک 
شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 2:33

تا بوده همین بوده
تو می روی و قلبم می میرد

 

 
مثل همیشه شروع شد
 
یک   - سلام -
کمی   - حال شما چطوراست - 
   یکبار نمی دانم چرا   - دلم برایتان تنگ می شود -
 گاهی هم   - می شود ببینمتان -
 از سر شوق کودکانه   - لبخند دوستانه - 
 و گاهی می گویم چه احمقانه   - فشار دست زیرکانه -

 
احساس گم شدن در چشم های تو
 

 و چه عجیب... 

تو می روی و اینبار قلبم نه اینکه نمیرد
که نباید بمیرد...

- دخترک -

یه جائی یه چیزی شبیه این  خوندم ـ بعد اینو نوشتم - البته یه کم شبیه این بود - و اینکه اون بهتر بود - تو یه وبلاگی - یادم نیست کجا...

نوشته شده توسط دخترک 
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 1:4

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 - قیصر ِ س م س و -

نوشته شده توسط دخترک 
دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 0:41

 

به دلیل نصیحت بعضی ها

این پست تغییر

و وبلاگ *لبای همیشه خندون*

غیر فعال می شود!

-  تا اطلاع ثانوی  -

 

 -  دخترک  -

نوشته شده توسط دخترک 
یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 15:27

 

حرف های ما هنوز نا تمام...       

تا نگاه می کنی؛             

وقت رفتن است.

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی!

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

      آی...                                       

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان                                     

     چقدر زود                   

دیر می شود!

ـ نیازی به معرفی نداره! -   

 

به جای شاملو؛راضی شدی؟ 

 

نوشته شده توسط دخترک 

شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 1:18

 

برای تو و خویش

چشم هایی آرزو می کنم 

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش

روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خواموشی بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوئیم

- احمد شاملو -

نوشته شده توسط دخترک 
پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 2:0

 

 

برای بعضی ها

یک دقیقه نه...

یک قرن سکوت!

 

 

 

-  ی ا د ش  گ ر ا م ی -

 

 

نوشته شده توسط دخترک 

پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 1:28

حرف را باید زد!
درد را باید گفت!


سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است,
و عبث بودن پندار سرورآور مهر


آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی-
             -یا غرق غرور؟!
                                  

- حمید مصدق *آبی ِخاکستری ِسیاه* -                

نوشته شده توسط دخترک 

دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 0:59

...

- چرا گرفته دلت,مثل آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی...
-...عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک,دچار آبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!                                                                               

...

-  سهراب سپهری*هشت کتاب*  -

نوشته شده توسط دخترک 

شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 1:38

 

می خواستم به شما بگویم :

                                     -سلام !

اما شما مرا ندیدید.

می خواستم به شما بگویم :

                                  -حال شما چطور است؟

اما شما سریع رد شدید .

می خواستم به شما بگویم:

                                -حال من بد است !

اما شما رفته بودید.

 

برای همین هیچ چیز به شما نگفتم ،

تنها پوست موزم را به زیر پایتان انداختم ،

تا زمین بخورید !

و برای لحظه ای بایستید ،

شاید این بار مرا ببینید!

-  شل سیلور استاین  -

نوشته شده توسط دخترک 
شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 1:19

دوستت دارم ،
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته ی تب دار
که نیمه شب در شهوت قطره ای
به شیر آبی می چسبند!


دوستت دارم ،
چون دقایق شک ،
انتظار و دلواپسی
هنگام گشودن بسته ای بزرگ
که از درون آن بی خبری !


دوستت دارم ،
چون اولین سفر با هواپیما
بر فراز اقیانوس !
چون هیاهوی درونم ،
لرزش دستم ،
در آستانه ی دیداری در استانبول !


دوستت دارم ،
چون گفتن " شکر خدا ! زنده ام ! "

-  ناظم حکمت  -

نوشته شده توسط دخترک 
جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 13:7

 

یکی هست رنگ نگاهش یه دنیا  نور داره,ترانه داره
تو چشمهای سیاهش یه بغل شعر,شعر  عاشقانه داره
یکی هست از شب موهاش غزل و نور  می باره
تو دستای نجیبش یه عالم  عشق,عشق کوکانه داره
دلش نازک و نرم,روی لبهاش یکمی نم
,با حرفاش شبنم عشق توی دستات می ذاره
یکی که صداش اوج مستی و شوره
دلت واسه دیدن اون بالا می پره خودشو به دیوار و در می زنه
تا اون بیاد  دل تو  تو تنهایی با غصه ها پر می زنه
یکی هست,رنگ نگاهش یه دنیا ستاره داره
تو دستاش یه  امید  یه عالم بهانه داره
یکی که توی قلبش خدا و فرشته...یه عالم فرشته   داره
یکی هست  اسمش بهاره,گاهی وقتا هم ستاره
اسم اون جنون و نوره
گاهی هم  رقص و شوره
 می شه اسمش باشه مستی 
  شایدم باشه  همون خدایی که تو تنهایی  گاهی می پرستی
 یا شاید همون خدایی که تو تنهایی گاهی می پرستی

- دخترک -                 

نوشته شده توسط دخترک 

پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 2:16

 

به نظرم فوق العاده بود !   

 

   http://loveold.blogfa.com/ 

 

                                                      

نوشته شده توسط دخترک 
چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 12:50

 

خوشبختی,

نامه ای نیست که یک روز , نامه رسانی,

زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو  بسپارد.

خوشبختی ,

ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی,به خدا به همین

سادگی؛

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز,

لوازم و شرایط,

اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم

که خود نیز درمانده در شناختش شویم...

خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است

که در سرای تو پیچیده است...

- نادر ابراهیمی*چهل نامه ی کوتاه به همسرم* -

نوشته شده توسط دخترک 

چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 7:48

 

یک لحظه چشم های تو را دیدم   

عجیب تماشائی   

و سرشاخه های دلم   

سبز شد   

جوانه داد   

- قلم برداشتم که ...  

نه   

من این سیب سرخ را  

با هیچ کس   

    قسمت نخواهم کرد.  

-  گروس عبدالملکیان  -                          

نوشته شده توسط دخترک 
سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 7:45

 

نگفتی"اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت:"اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,

 

یعنی"علاقه ایجاد کردن..."

-  شازده کوچولو -

نوشته شده توسط دخترک