تبليغاتX
دختر حوا
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 23:48

سلام قربان

 

حال شما خوبه؟ احوالتون خوشه؟ روزگارتون بی چون و چرا بر وفق مرادتون می گذره؟

 

خب الحمد الله

 

منم حال و احوال و روزگار و کار و زندگی و خلاصه همه چیزم ناخوشه!

 

البته شما که میلی به جوئیدن حال بنده ندارید ولی خب گفتم که کوتاهی نکرده باشم.

 

غرض از مزاحمت گفتم یه قلم کاغذی بردارم و اظهار تاسف و عذرخواهی خودم رو نسبت به بعضی

 

 چیز ها اعلام کنم و بعدش هم رفع زحمت کنم از روزگار آفتابی و شبای مهتابی و

 

 لحظات بدون من خوشتر تون.

 

قربان من متاسفم!

 

متاسفم که بدون اجازه ی شما عاشق چشماتون شدم در حالی که نمی تونم مورد علاقتون باشم

 

و عذر می خوام واسه اینکه شما رو آوردم تو تنهائی خودم.

 

آخه اون روز...

 

شما که یادتون نمی یاد

 

ولی خوب من می گم

 

شما اون روز لب پرتگاه با نگاهتون از من خواستید که بپرم

 

جسارته و لی خب  این تقصیر شما که  نیست

 

تازه همه هم همینجورین یه روز لب یه پرتگاه از یه دلی می خوان که بپره ولی بعد یادشون می ره

 

حال و روز ما هم که ... استغفرالله!

 

اصلا بی خیال

 

ما که حرفمون و زدیم و خلاص!

 

یه عذر خواهی بده کار بودیم بابت همه ی اون ثانیه هایی که دوستون

 

 داشتیم که اونم خدا رو شکر به عرضتون رسوندیم

 

دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمی شیم

 

منظورم از ما من و این دل صاب مرده اس که هنوزم نمی تونه یه

 

 چیزائی رو فراموش کنه  وگرنه هنوز یادمه که من واسه شما یه نفرم نیستم چه برسه به اینکه ما باشم

 

دیگه بسه

 

روزاتون و شباتون بی من خوش

 

 

  - دخترک -

نوشته شده توسط دخترک 

شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 18:14

دست های تو که رها شد         در باد...

پلک های سنگینم که رمقی برای این همه خواب ناخواسته را نداشتند

روی هم افتادند و عشق بازی بی پایانی را آغاز کردند.

پشت چشمانم

میان آن همه خواب پرسه های شبانه

دست های تو رها شدند در باد

و انگار چیزی شبیه سه حرف نه چندان تکراری

در ذهنم جوشید...

یکی گفت :

انگار هزاران سال است که در خوابی!

خوابی شبیه دستان رها شده ات در باد

شبیه سه حرف نه چندان تکراری

شبیه عین               

شین               

قاف         ...

- دخترک - 

 

نوشته شده توسط دخترک